حافظ ضد ریا و سالوس 15
گله از زاهد بد خو نکنم رسم اینست
که چو صبحی بدمد در پی افتد شامی
ز رهم میفکن ای شیخ به دانه های تسبیح
که چو مرغ زیرک افتد نفتد به هیچ دامی
بیا که خرقه من گرچه رهن میکده ها ست
ز مال وقف نه بینی بنام من درمی
دلم گرفت ز سالوس و طبل زیر گلیم
به انکه بر در میخانه برکشم علمی
زاهد پشیمان را ذوق باده خواهد کشت
عاقلا مکن کاری کاورد پشیمانی
پیش زاهد از رندی دم مزن که نتوان گفت
با طبیب نامحرم حال درد پنهانی
ملامت گو چه دریابد میان عاشق و معشوق
نه بیند چشم نابینا خصوص اسرار پنهانی
دل به می بر بند تا مردانه وار
گردن سالوس و تقوی بشکنی
خدا زان خرقه بیزار است صد بار
که صد بت باشدش در آستینی
بوی یکرنگی از این نقش نمی آید خیز
دلق آلوده صوفی به می ناب بشوی
ساقی بیار ابی از چشمه خرابات
تا خرقه ها بشوئیم از عجب خانقاهی
گر مسلمانی از اینست که حافظ دارد
اه اگر از پش امروز بود فردائی
می صوفی افکن کجا می فروشند
که درتابم از دست زهد ریائی