X
تبلیغات
تا ساغر وفاست پیمانه می زنیم

 

گر جان به تن ببینی مشغول کار او شو

بر قبله ای ک بینی بهتر ز خود پرستی

صوفی پیاله می ، حافظ قرار به پرهیز

ای کوته آستینان  تاکی دراز دستی

با مدعی مگوئید اسرار عشق و مستی

تا بیخبر بماند در درد خود پرستی

دوش آن صنم چه خوش گفت در مجلس مغانم

باکافران چه کارت گر بت نمی پرستی

آلودگی خرقه ، خرابی جهان است

کو رهروی اهل دلی پاک سرشتی

خامان ره نرفته چه دانند  ذوق عشق

دریا دلی بجوی و دلیر سر آمدی

بد رندان مگو  ای شیخ هشدار

که با حکم خدائی کینه داری

نمی ترسی ز آه اتشینم

تودانی خرقه پشمینه داری

ای که در دلق ملمع طلبی نقد حضور

چشم سری  عجب از بی خبران می داری

مئی دارم چو جان صافی و صوفی میکند عیبش

خدا یا هیچ عاقل را مبادا بخت بد روزی

طریق کام بخشی چیست ترک کام خود گفتن

کلاه سروری  انست کز ین ترک بردوزی

این خرقه که من دارم در جام شراب اولی

وین دفتر بی معنی غرق می ناب اولی

من حالت زاهد را با خلق نه خواهم گقت

این قصه اگر گویم با چنگ ورباب اولی

مرغ زیرک بدر خانقه اکنون نه پرد

که نهادست به هر مجلس وعظی رائی

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت 20:36  توسط شاهرخ  | 

 

آنکس که منع ما ز خرابات می کند

گو درخضور پیر من این ماجرا بگو

ما را به رندی افسانه کردند

پیران جاهل شیخان گمراه

از دست زاهد کردیم توبه

وز فعل عابد استغفرالله

ماشیخ وواعظ کمتر شناسیم

 یا جام باده یا قصه کوتاه

به خلدم دعوت ای زاهد مفرما

که این سیب زنخ زان بوستان به

بیا به میکده حافظ که بر تو عرضه کنم

هزار صف ز دعاهای مستجاب زده

زهد من با تو چه سنجد که به یغمای دلم

مست و اشفته به خلوتگه راز امده ای

گفت حافظ دگرت خرقه شراب الوده است

مگر از مذهب این طائفه باز امده دای

دوش رفتم بدر میکده خواب الوده

خرقه تر دامن و سجاده  شراب الوده

امد افسوس کنان مغبچه باده فروش

گفت بیدار شو ای رهرو خواب الوده

شستشوئی کن و انگه به خربات خرام

تا نگردد  زتو  این دیر مغان الوده

برو این دام بر مرغ دگر نه

که عنقا را بلند است اشیانه

ساقی بیا که شد قدح لاله پر ز می

طامات تا بچند و خرافات تا به کی

فردا شراب کوثر و حور از برای ماست

وامروز نیز ساقی مه روی و جام می

ا

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت 20:31  توسط شاهرخ  | 

ما زهد و توبه و طامات نیستیم

باما بجام باده صافی حطاب کن

گرت فقیه نصیحت کند که عشق مباز

پیاله ای بدهش گو دماغ را تر کن

به می پرستی از آن نقش خود زدم برآب

که تاخراب کنم نقش خود پرستیدن

عنان به میکده خواهیم تافت زین مجلس

که وعظ بی عملان واجبست نشنیدن

از این مزوجه وخرقه نیک دلتنگم

بیک کرشمه صوفی وشم قلندر کن

تسبیح وخرقه لذت مستی نبخشدت

صحبت دراین عمل طلب از می فروش کن

به باده سر ودستار عالمی یعنی

کلاه کوشه به آئین سروری بشکن

دیدی دلا که اخر پیری و زهد وعلم

بامن چه کرد دیده ی معشوقه باز من

میترسم از خرابی ایمان که می برد

محراب ابروی تو حضور نماز من

 زاهد چو از نماز تو کاری نمیرود

هم مستی شبانه وراز و نیاز من

عابدان آفتاب از دلبر ما غافلند

ای ملامت گو خدارا رو مبین  آن رو ببین

بزیر دلق ملمع  کمند ها دارند

دراز دستی این کوته آستینان بین

نمی کند دل من  میل زهد وتوبه ولی

 بنام خواجه بکوشیم و فر دولت او

خرقه زهد و جام می گر چه نه در خور همند

این همه نقش میزنم از جهت رضای تو

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387ساعت 19:5  توسط شاهرخ  |