بشوی اوراق اگر همدرس مائی
که علم عشق در دفتر نباشد
زاهد خلوت نشین دوش به میخانه شد
از سر پیمان گذشت بر سر پیمانه شد
صوفی مجلس که دوش جام وقدح میشکست
باز بیک جرعه می عاقل و فرزانه شد
عارفی کو که کند فهم زبان سوسن
تا به پرسد که چرا رفت و چرا باز آمد
چه جای صحبت نا محرم است مجلس انس
سر پیاله به پوشان که خرقه پوش آمد
ز خانقه به میخانه می رود حافظ
مگر ز مستی زهد و ریا به هوش آمد
صوفیان واستدند از گرو می همه رخت
دلق ما بود که در خانه خمار بماند
محتسب شیخ شد و فسخ خود از یاد ببرد
قصه ماست که در هر سر بازار بماند
داشتم دلقی و صد عیب مرا می پوشید
خرقه رهن می ومطرب شد و زنار بماند
گر جلوه مینمائی و گر طعنه میزنی
مانیستیم معتقد ای شیخ خود پسند
زاهد از کوچه رندان به سلامت بگذر
تا خرابت نکند صحبت بد نامی چند
دوش دیدم که ملائک در میخانه زدند
گل آدم بسرشتند و به پیمانه زدند
ساکنان حرم وستر عفاف ملکوت
بامن راه نشین باده ی مستانه زدند
جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه
چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند
شکر ایزد که میان من و او صلح افتاد
صوفیان رقص کنان ساغر شکرانه زدند
پشمینه پوش تندخوی کز عشق نه شنیداست بو
از مستی اش رمزی بگو تا ترک هوشیاری کند
لاف عشق و گله از یار بسی لاف گزاف
عشقبازانی چنین مستحق هجرانند
زاهد ار رندی حافظ نکند فهم چه رشد
دیو بگریزد از آن قوم که قران خوانند
نصیب مست بهشت ای خدا شناس برو
که مستحق کرامت گناهکارانند
بیا به میکده و چهره ارغوانی کن
مرو به صومعه کانجا سیاه کارانند
|
+| نوشته شده توسط
شاهرخ در سه شنبه دوازدهم شهریور 1387
|