تبليغاتX
تا ساغر وفاست پیمانه می زنیم

 

گله از زاهد بد خو نکنم  رسم اینست

که چو صبحی بدمد در پی  افتد شامی

ز رهم میفکن ای شیخ به دانه های تسبیح

که چو مرغ زیرک افتد  نفتد  به هیچ دامی

بیا که خرقه من گرچه رهن میکده ها ست

ز مال وقف نه بینی بنام من درمی

دلم گرفت ز سالوس و طبل زیر گلیم

به انکه بر در میخانه برکشم علمی

زاهد پشیمان را ذوق باده خواهد کشت

عاقلا مکن کاری کاورد پشیمانی

پیش زاهد از رندی دم مزن که نتوان گفت

با طبیب نامحرم حال درد پنهانی

ملامت گو چه دریابد میان عاشق و معشوق

نه بیند چشم نابینا خصوص اسرار پنهانی

دل به می بر بند تا مردانه وار

گردن سالوس و تقوی بشکنی

خدا زان خرقه بیزار است صد بار

که صد بت باشدش در آستینی

بوی یکرنگی از این نقش نمی آید خیز

دلق آلوده صوفی به می ناب بشوی

ساقی بیار ابی از چشمه خرابات

تا خرقه ها بشوئیم از عجب خانقاهی

گر مسلمانی از اینست که حافظ دارد

اه اگر از پش امروز بود فردائی

می صوفی افکن کجا می فروشند

که درتابم از دست زهد ریائی

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت 1:47  توسط شاهرخ 

 

گر جان به تن ببینی مشغول کار او شو

بر قبله ای ک بینی بهتر ز خود پرستی

صوفی پیاله می ، حافظ قرار به پرهیز

ای کوته آستینان  تاکی دراز دستی

با مدعی مگوئید اسرار عشق و مستی

تا بیخبر بماند در درد خود پرستی

دوش آن صنم چه خوش گفت در مجلس مغانم

باکافران چه کارت گر بت نمی پرستی

آلودگی خرقه ، خرابی جهان است

کو رهروی اهل دلی پاک سرشتی

خامان ره نرفته چه دانند  ذوق عشق

دریا دلی بجوی و دلیر سر آمدی

بد رندان مگو  ای شیخ هشدار

که با حکم خدائی کینه داری

نمی ترسی ز آه اتشینم

تودانی خرقه پشمینه داری

ای که در دلق ملمع طلبی نقد حضور

چشم سری  عجب از بی خبران می داری

مئی دارم چو جان صافی و صوفی میکند عیبش

خدا یا هیچ عاقل را مبادا بخت بد روزی

طریق کام بخشی چیست ترک کام خود گفتن

کلاه سروری  انست کز ین ترک بردوزی

این خرقه که من دارم در جام شراب اولی

وین دفتر بی معنی غرق می ناب اولی

من حالت زاهد را با خلق نه خواهم گقت

این قصه اگر گویم با چنگ ورباب اولی

مرغ زیرک بدر خانقه اکنون نه پرد

که نهادست به هر مجلس وعظی رائی

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت 20:36  توسط شاهرخ  | 

 

آنکس که منع ما ز خرابات می کند

گو درخضور پیر من این ماجرا بگو

ما را به رندی افسانه کردند

پیران جاهل شیخان گمراه

از دست زاهد کردیم توبه

وز فعل عابد استغفرالله

ماشیخ وواعظ کمتر شناسیم

 یا جام باده یا قصه کوتاه

به خلدم دعوت ای زاهد مفرما

که این سیب زنخ زان بوستان به

بیا به میکده حافظ که بر تو عرضه کنم

هزار صف ز دعاهای مستجاب زده

زهد من با تو چه سنجد که به یغمای دلم

مست و اشفته به خلوتگه راز امده ای

گفت حافظ دگرت خرقه شراب الوده است

مگر از مذهب این طائفه باز امده دای

دوش رفتم بدر میکده خواب الوده

خرقه تر دامن و سجاده  شراب الوده

امد افسوس کنان مغبچه باده فروش

گفت بیدار شو ای رهرو خواب الوده

شستشوئی کن و انگه به خربات خرام

تا نگردد  زتو  این دیر مغان الوده

برو این دام بر مرغ دگر نه

که عنقا را بلند است اشیانه

ساقی بیا که شد قدح لاله پر ز می

طامات تا بچند و خرافات تا به کی

فردا شراب کوثر و حور از برای ماست

وامروز نیز ساقی مه روی و جام می

ا

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت 20:31  توسط شاهرخ  | 

ما زهد و توبه و طامات نیستیم

باما بجام باده صافی حطاب کن

گرت فقیه نصیحت کند که عشق مباز

پیاله ای بدهش گو دماغ را تر کن

به می پرستی از آن نقش خود زدم برآب

که تاخراب کنم نقش خود پرستیدن

عنان به میکده خواهیم تافت زین مجلس

که وعظ بی عملان واجبست نشنیدن

از این مزوجه وخرقه نیک دلتنگم

بیک کرشمه صوفی وشم قلندر کن

تسبیح وخرقه لذت مستی نبخشدت

صحبت دراین عمل طلب از می فروش کن

به باده سر ودستار عالمی یعنی

کلاه کوشه به آئین سروری بشکن

دیدی دلا که اخر پیری و زهد وعلم

بامن چه کرد دیده ی معشوقه باز من

میترسم از خرابی ایمان که می برد

محراب ابروی تو حضور نماز من

 زاهد چو از نماز تو کاری نمیرود

هم مستی شبانه وراز و نیاز من

عابدان آفتاب از دلبر ما غافلند

ای ملامت گو خدارا رو مبین  آن رو ببین

بزیر دلق ملمع  کمند ها دارند

دراز دستی این کوته آستینان بین

نمی کند دل من  میل زهد وتوبه ولی

 بنام خواجه بکوشیم و فر دولت او

خرقه زهد و جام می گر چه نه در خور همند

این همه نقش میزنم از جهت رضای تو

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387ساعت 19:5  توسط شاهرخ  | 

 

در خرقه از این بیش منافق نتوان بود

بنیاد از این شیوه ی رندانه نهادیم

واعظ مکن نصیحت شوریدگان که ما

با خاک کوی دوست به فردوس ننگریم

خیز تا خرقه صوفی به خرابات بریم

شطح و طامات  ببازار خرافات بریم

سوی رندان قلندر بره آورد سفر

دلق بسطامی و سجاده طامات بریم

شرممان باد ز پشمینه آلوده خویش

گربدین فضل و هنر نام کرامات نهیم

صوفی بیاکه خرقه ی سالوس  برکشیم

وین نقش زرق را خط بطلان بسر کشیم

 نذر و فتوح صومعه در وجه می نهیم

دلق ریا به آب خرابات بر کشیم

عبوس زهد به وجه خمار نه نشیند

مرید خرقه دردی کشان خوش خوئیم

اگر چه با دلق ملمع می گلگون عیب است

مکن عیب کزو رنگ و ریا می شوئیم

رنگ تزویر پیش ما نبود

شیر سرخیم و افعی سیه ایم

خدا را کم نشین با خرقه پوشان

رخ از رندان بی سامان مپوشان

دراین خرقه بسی آلودگی هست

خوشا وقت قبای می  فروشان

بیا وز غبن این سالوسیان بین

صراحی خون دل بربط خروشان

مبوس جز لب ساقی و جام می حافظ

کهدست زهد فروشان خطاست بوسیدن

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت 23:57  توسط شاهرخ  | 

 

زهد گران که شاهد وساقی نمی خرند

در حلقه ی چمن به نسیم بهار بخش

صوفی سرخوش از این دست که کج کرده کلاه

بدو جام دگر آشفته شود دستارش

ز کوی  میکده دوشش  به دوش می بردند

امام شهر که سجاده می کشید به دوش

دلا دلالت خیرت کنم براهء نجات

مکن به فسخ مباهات و زهد هم مفروش

خدای را به میم شستشوخرقه  کنید

که من نم شنوم بوی خیر از این اوضاع

بی خبرند زاهدان نقل بخوان ولا تقل

مست ریاست محتسب باده بده و لا تحف

شرمم از خرقه  آلوده خود می آید

که بر او وصله به صد شعبده پیراسته ام

بسوز این خرقه تقوی تو حافظ

که گر آتش شوم در وی نگیرد

چو طفلان تا بکی زاهد فریبی

به سیب بوستان و شهد وشیرم

خرقه پوشی من از غایت دینداری نیست

پرده ای بر سر صد عیب نهان می پوشم

واعظ ما بوی حق نشنید  بشنو کاین سخن

در حضورش نیز می گویم نه غیبت میکنم

باغ بهشت و سایه طوبی و قصر حور

با خاک کوی دوست برابر نمی کنم

چاک خواهم زدن این دلق ریائی چه کنم

روح را هم صحبت ناجنس عذابیست علیم

در خرمن صد زاهد : عاقل زند آتش 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم دی 1387ساعت 4:32  توسط شاهرخ  | 

واعظ شهر چو مهر ملک و شحنه گزید

من اگر مهر نگاری بگزینم چه شود

قحط جود است  آبروی خود نمی باید فروخت

باده وگل از بهای خرقه می باید خرید

خوش میکنم به باده مشکین مشام جان

کز دلق پوش صومعهبوی ریا شنید

سر خداکه عارف سالک بکس نگفت

در حیرتم که باده فروش از کجا شنید

ترسم که روز حشر عنان برعنان رود

تسبیح شیخ و خرقه ی رند  شراب خوار

دلق حافظ بچه ارزد به می اش رنگین کن

وآنگهش مست و خراب از سر بازار بیار

زاهد اگر به حور وقصور ست امیدوار

مارا شرابخانه قصورست و حور یار

یا رب آن زاهد خود بین که به جز عیب ندید

دود آهیش در آئینه ی ادراک انداز

فدای پیرهن چاک ماهرویان باد

هزار جامه تقوی و خرقه ی پرهیز

من هم صحبتی اهل ریا دورم باد

از گرانان جهان رطل گران  ما رابس

فلک به مردم نادان دهد زمام مراد

تو اهل دانش و فضلی همین گناهت بس

بیکی جرعه که آزار کسش در پی نیست

زحمتی میکشم از مردم نادان که مپرس

صوفی گلی به چین و مرقع به خار بخش

وین زهد خشک را به می خوشگوار بخش

طامات وشطح در ره اهنگ وچنگ نه

تسبیح و طیلسان به می  و می گسار بخش

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت 12:42  توسط شاهرخ 

 

بود ایا که در میکده ها بگشایند

گره از کارفرو بسته ما بگشایند

اگر از بهر دل زاهد خود بین بستند

دل قوی دار که از بهر خدا بگشایند

در میخانه به بستند خدارا مپسند

که در خانه ی تزویر و ریا بگشایند

حافظ این خرقه که تو داری تو بینی فردا

که چه زنار ز زیرش بدغا بگشایند

پیر گلرنگ من اندر حق ارزق پوشان

رخصت خبث نداد ورنه حکایتها بود

یاد باد آنکه خرابات نشین بودم و مست

وآنچه در مسجد م امروز کمست آنجا بود

برو ای زاهد خود بین که زچشممن و تو

راز این پرده نهانست و نهان خواهد ماند

گر مدد خواستم از پیر مغان عیب مکن

شیخ ماگفت که در صومعه همت نبود

یار مفروش بدنیا که بسی سود نکرد

آنکه یوسف به زر ناسره بفروخته بود

گفت و خوش گفت برو خرقه بسوزان حافظ

یارب این قلب شناسی زکه آموخته بود

دی عزیزی گفت  حافظ  میخورد پنهان شراب

ای عزیز من نه عیب ان به که پنهانی بود

بیار باده و اول بدست  حافظ  ده

بشرط انکه ز مجلس سخن بدر نرود

در تنگنای حیرتم از نخوت رقیب

یا رب مباد انکه گدا معتبر شود

گرچه بر واعظ شهر این سخن آسان نشود

 تاریاورزد و سالوس مسلمان نشود

اسم اعظم بکند کار خود ایدل خوش باش

که به تلبیس وحیل دیو مسلمان نشود

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آذر 1387ساعت 20:35  توسط شاهرخ 

 

خلاصی حافظ از آن زلف تابدار مباد

که بستگان کمند تو رستگارانند

دردم نهفته به ز طبیبان مدعی

باشد که از خزانه غیبم دواکنند

می خور که صد گناه ز اغیار در حجاب

بهتر ز طاعتی که بروی و ریا کنند

واعظان کاین جلوه که در محراب ومنبر میکنند

چون به خلوت میرسند آن کار دیگر می کنند

مشکلی دارم ز دانشمند مجلس باز پرس

توبه فرمایان چرا خود توبه کمتر می کنند

 گوئیا باور نمی دارند روز داوری

کاینهمه قلب و دغل در کار داور میکنند

دانی که چنگ وعود چه تقری میکنند

پنهان خورید باده که تعزیر می کنند

ناموس عشق و رونق عشاق میبرند

 منع جوان و سرزنش پیر میکنند

جز قلب تیره هیچ نشد حاصل و هنوز

باطل دراین خیال که اکسیر  می کنند

گویند رمز عشق مگوئید و مشنوید

مشکل حکایتی است که تقریر می کنند

می خور که شیخ و حافظ و مفتی و محتسب

چون نیک بنگری همه تزویر می کنند

جفا نه پیشه ی درویشی و راه روی

بیار باده که این سالکان نه مرد رهند

مبین حقیر گدایان عشق را کاین قوم

شهان بی کمر و خسروان بی کلهند

به هوش باش که هنگام باد استغنا

هزار خرمن طاعت به جوئی نخرند

غلام همت دردیکشان یک رنگم

 نه آن گروه که ارزق لباس و دل سیهند

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آذر 1387ساعت 22:16  توسط شاهرخ  | 

بشوی اوراق اگر همدرس مائی

که علم عشق در دفتر نباشد

زاهد خلوت نشین دوش به میخانه شد

 از سر پیمان گذشت بر سر پیمانه شد

صوفی مجلس که دوش جام وقدح میشکست

باز بیک جرعه  می عاقل و فرزانه شد

عارفی کو که کند فهم زبان سوسن

تا به پرسد که چرا رفت و چرا باز آمد

چه جای صحبت نا محرم است مجلس انس

سر پیاله به پوشان که خرقه پوش آمد

ز خانقه به میخانه می رود حافظ

مگر ز مستی زهد و ریا به هوش آمد

صوفیان واستدند از گرو می همه رخت

دلق ما بود که در خانه خمار بماند

محتسب شیخ شد و فسخ خود از یاد ببرد

قصه ماست که در هر سر بازار بماند

داشتم دلقی و صد عیب مرا می پوشید

خرقه رهن می ومطرب شد و زنار بماند

گر جلوه مینمائی و گر طعنه میزنی

مانیستیم معتقد ای شیخ خود پسند

زاهد از کوچه رندان به سلامت بگذر

تا خرابت نکند صحبت بد نامی چند

دوش دیدم که ملائک در میخانه زدند

گل آدم بسرشتند و به پیمانه زدند

ساکنان حرم وستر عفاف ملکوت

بامن راه نشین باده ی مستانه زدند

جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه

چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند

شکر ایزد که میان من و او صلح افتاد

صوفیان رقص کنان ساغر شکرانه زدند

پشمینه پوش تندخوی کز عشق نه شنیداست بو

از مستی اش رمزی بگو تا ترک هوشیاری کند

لاف عشق و گله از یار بسی لاف گزاف

عشقبازانی چنین مستحق هجرانند

زاهد ار رندی حافظ نکند فهم  چه رشد

دیو بگریزد از آن قوم که قران خوانند

نصیب مست بهشت ای خدا شناس برو

که مستحق کرامت گناهکارانند

 بیا به میکده و چهره ارغوانی کن

مرو به صومعه کانجا سیاه کارانند

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت 21:52  توسط شاهرخ  |